|
عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری
سلام... شاید اشتباه بود اس ام اس دادن به تو و من این اشتباه رو کردم وتو این اشتباه رو ادامه دادی و شاید هنوزم داری ادامه میدی من نمی خوامت دوست ندارم حسی بهت ندارم دست بردار چون من دست برداشتم فراموشت میکنم فراموشم کن من بدون تو و تو بدون من زیبایی پس من میرم تا تو هم بری شعله این اشتباه رو تو خاموش کن شعله ای که من روشن کردم ای کاش نور این شعله زود تر از اینا چشممو میزد ای کاش هیچ وقت نمیدیدمت ای کاش هیچ وقت بهت سلام نمی کردم ای کاش هیچ وقت باهات خداحافظی نمی کردم وای کاش هیچ وقت... هیچ وقت این اشتباه رو تکرار نمیکنم بعد از این اشتباه یک نفر بود که دستمو گرفت اشکامو از رو گونه هام جمع کرد اون خدایی بود که بعد از هر اشتباه من رو پذیرفته بود چند روز بعد تو ی بوروشور خواندم فردی که حال خوشی نداشته گفته بوده: خدایا مگه نمیگی در بدترین شرایط در کنار بنده ات هستی پس چرا در بدترین شرایط که در ساحل غم قدم میزدم فقط یک جای پا وجود داشت صدایی آمد که ای بنده ی من تو در ان لحظه در آغوش من بودی... ۱۳٩٠/٥/٢٦ | ٢:٥٧ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |