مهربانم!
مهربانم!مدتهاست که دست به قلم و کاغذ نبرده ام تا خطی،شعری و نوشته ای برای تو بنویسم.عزیز دل،روز اولی که تو را دیدم به چشمانم شک کردم.پیش خود گفتم مگر میشود.مگر میشود که شخصی به تنهایی تمام خصوصیات محبوب مرا داشته باشد.قدی همچون سرو.شانه هایی فراخ.چشمانی زیبا.نگاهی نافذ.صدایی گرم و متین و آرام؛و لحنی شیرین.مگر میشود که تمام زندگی من در جوانی خلاصه شود.و آنگاه بود که گفتم رویایی.گفتم حقیقت ندارد وجود تو.هستی تو...اما باز هم مرا با صدای گرمت خواندی و نشان دادی که حقیقت داری.معنی داری و وجود...وجودی که سرشار از عشق و محبت است.گذشت تا عاشقت شدم.دیگر دوستت داشتم.تمام زندگی ام بودی.تمام وجودم.روحم را به تو سپرده بودم.اما تو مرا رها کردی و رفتی.من ماندم و رویایی نیمه تمام.من ماندم با غروری شکسته،دلی خسته،قلبی زخمی و نفس هایی به شمار افتاده...
تو رفتی و مرا در دنیای تاریک وهم و خیال تنها گذاشتی.تنهای تنها.من ماندم و باران.با شب بیداری ها و راز و نیازها.نمیدانم.شاید در آن زمان احساساتم را بچگانه تلقی میکردی.شاید نادیده میگرفتی تا بروم.رفتی،اما نه از قلبم بلکه از دیدگانم.ماندم،نه در قلبت بلکه در دیدگانت.سخت بود.درک نمیکردی.نمیدانستی که تنهایم.نمیدانستی که همه،همه و همه مرا گذاشته اند و رفته اند.نمیدانستی که با رفتنت نفس رفت.نه.تو هیچ نمیدانستی.در آن کوچه،در آن کوچه که همیشه از کنار هم میگذشتیم،ایستادم.من ایستادم و آدمها رفتند.آفتاب رفت.مهتاب رفت.گنجشکها رفتند و من ماندم.زار زدم وقتی باران آمد و رد گامهای مقدس تو را شست.زار زدم وقتی عطر دل انگیزت را برد.و من ماندم،فقط و فقط با یاد تو در قلبم.آنقدر ماندم تا روزگار،تا آسمان،تا خدا دلش به رحم آید.ماندم و دعا کردم.سرانجام آمدی.آمدی اما نمیدانم چرا...نمیدانم چرا ته قلبم از تو دورم.از تو دلگیرم.از تو...نمیدانم چرا وقتی می آیی،وقتی نگاهم میکنی،وقتی صدایم میکنی،دیگر قلبم نمیلرزد.نه.نمیدانم.شاید غرورم است که شکسته،شاید قلبم است که زخمی شده،شاید اشک خشک شده ای است و شاید هم احساسیست پایمال شده...نمیدانم.هرچه هست پس میزند این حرم گرمایت را.نمیدانی.نه.هیچکس نمیداند.در وجودم غوغایی برپاست...قلبم با آنکه شکسته تو را میخواند.تو را میبخشد و تو را میخواهد.اما غرور نه.پس میزند قلبم را.قلب و احساسم در برابر غرور و خشمم ایستاده اند.هر از گاهی یکی دیگری را شکست میدهد و دیگری برای مدتی ساکت میماند.اما با نگاهی،حرفی و یادی از گذشته دوباره برمیخیزد و جنگ و آشوب را از سر میگیرد.نمیدانم چه کنم.نمیدانم که تقدیر چیست.که عشق،که خدا برای ما چه خواسته است.
ای غریبه.ای آشنا.بیا.بیا که هنوز هم در همان کوچه،در همان کوچه زیر نور ماه،چشم به راه تو هستم و در انتظار تو...
منبع؟؟AWAY JO0N