عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری

امشب چند بار از خودم پرسیدم

چه بود که او را از خانواده اش و ------------گرفت

عشق؟

نه

او اگر عاشق بود نگران معشوقعه اش بود وطناب در دست را رها کرده بود

اما رها نکرد

شاید زود به خانه ی آخرت رفت اما من که می گویم راحت شد

مادری که چهل روز پیش آغوش پسر 27 ساله ی خود را به خاک سپرد

باید چهل و یکمین روز آن پسر

------------- 23 ساله ی خود را به خاک بسپارد

روحشان شاد و یادشان گرامی

اگر لطف کنید و برای همه ی رفتگان فاتحه بفرستید ممنون میشم

 

 

زندگی رو میبینید؟

این پستم رفت واسه عزاداری

ممنونم که بهم سرزدید

با نظراتتون به من و خانواده اش صبر بدید

 

۱۳٩٠/٦/٢٤ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | ملیکا | نظرات ()

باز هنگام جدایی در رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشکها بر روی رویاها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند
ماه را ابری به کام خود کشید
فریدون مشیری

تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ عزاداریست

۱۳٩٠/٥/۳٠ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | ملیکا | نظرات ()

تا که بودیم نبودیم کسی

گشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه زمانی که افتاد و شکست

 

اون فقط 28 سال داشت

چرا براش دعا نکنیم

میدونم وظیفه شما نیست

ولی براش یک صلوات خرج کنید

۱۳٩٠/٥/٢۸ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | ملیکا | نظرات ()
درباره وبلاگ

نمیدونیــ همهــ کسهــ منیــ تو نفســ منیــ برگرد کنارمــ بیا حرفــ دلتو بزنــ اما نگو بهــ منــ دوستــ ندارمـــ.
لینک دوستان
امکانات وب