|
عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری
قصه ام دیگر زنگار گرفت : با نفس های شبنم پیوندی است پرتویی لغزد اگر بر لب او گوید دل : هوس لبخندی است .
خیره چشمانش با من گوید : کو چراغی که فروزد دل ما ؟ هر که افسرد به جان با من گفت : آتشی کو که بسوزد دل ما ؟
خشت می افتد از این دیوار رنج بیهوده نگهبانش برد دست باید نرود سوی کلنگ سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد رنگ می ریزد از پیکر ما خانه را نقش فساد است به سقف سر نگون خواهد شد بر سر ما
گاه می لرزد باروری سکوت غول ها سر به زمین می سایند پای در پیش مباد بنهید چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید بایدم دست به دیوار گرفت با نفس های شبنم پیوندی است قصه ام دیگر زنگار گرفت
منبع : ( عشق مشکی ) کپی برداری بدون ذکر نام و منبع غیر مجاز است.
۱۳٩٠/٥/۱٢ | ٢:٥٤ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |