|
عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری
تقدیم به کسی که هیچ وقت مرا نفهمید سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم که هرشب حرم دستتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی
داریوش ۱۳٩٠/٤/۱۳ | ٧:٤٤ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |