|
عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری
روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانه های دور گر به گوش آید صدایی خشک : استخوان مرده می لغزد درون گور
دیر گاهی ماند اجاقم سرد و چرا غم بی نصیب از نور
خواب دربان را به راهی برد بی صدا آمد کسی از در در سیاهی آتشی افروخت بی خبر اما که نگاهی در تماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش : آتشی روشن درون شب سهراب سپهری ۱۳٩٠/٦/۱۸ | ۳:۱۸ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
می خروشد دریا هیچکس نیست به ساحل پیدا لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق اگر آید نزدیک
مانده بر ساحل قایقی ریخته شب بر سر او پیکرش را ز رهی ناروشن برده در تلخی ادراک فرو هیچکس نیست که آید از راه و به آب افکند ش و در این وقت که هر کوهه آب حرف با گوش نهان می زند ش موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر تا بگیرد از آب آنچه پیوندی داشت با خیالی در خواب
بح آن شب که به دریا موجی تن نمی کوفت به موجی دیگر چشم ماهی گیران دید قایقی را به ره آب که داشت بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش به همان جای که هست در همین لحظه غمناک بجا و به نزدیکی او می خروشد دریا وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز
منبع : ( عشق مشکی ) کپی برداری بدون ذکر نام و منبع غیر مجاز است.
۱۳٩٠/٥/٦ | ۱٢:٢٩ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |