عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان نکن 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟  تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ،

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد،

 بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

بهترین درسها را در زمان سختی آموختم و دانستم صبور بودن ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت
فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست و خندیدین یک نیایش است.
زندگی در سختی وراحتی سرشار از امید

 آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور نکن،اکنون زمان زندگیست،تاخیر را باور نکن،خود را ضعیف و کم ندان،تنها دراین عالم ندان،بر روی بوم زندگی،هرچیز میخواهی بکش،زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکن،خالق ترا شاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ،زنجیر را باور نکن

۱۳٩٠/٤/۱٤ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | ملیکا | نظرات ()

کف اتاق نشستم و زانوهامو بغل کردم هیچ کس خونه نیست و سکوت آرامش بخشی اطرافمو پر کرده.

حال خاصی دارم که تا حالا خیلی کم تجربه اش کردم یه آرامش عجیبی ته دلمه...از اون حس هایی که فقط وقتی چشمم به آبی دریا می خوره تو وجودم حس می کنم.

بلند می شم و پرده ی حریر اتاق رو کنار می زنم و از قاب پنجره به درخت نارنج توی حیاط زل می زنم.با اون شکوفه ها مثل مخمل سبزیه با پولک های سفید.

نسیم ملایمی که میاد عطر بهارنارنج رو توی صورتم پخش می کنه و من با ولع نفس می کشم.

چشمم می خوره به بچه گربه ای که بی خیال زیر درخت لم داده،انگار خوشبخت ترین موجود روی زمینه.

صدای جیک جیک گنجشک ها مثل یه موسیقی متن فضارو پر کرده با خودم فکر می کنم"گنجشک ها چقدر حرف واسه گفتن به همدیگه دارن"!!

اولین بار نیست که این صحنه ها رو می بینم ولی اونقدر آرومم که می تونم دستمو بذارم زیر چونه ام و ساعت ها به این منظره چشم بدوزم.

انگار که هیچ چیزی توی این دنیا نمی تونه نگرانم کنه و هیچ فکری نمی تونه ذهنمو مشغول کنه.این آرامش واسه من که بیشتر وقت ها پر سر و صدا و پر جنب و جوشم یه کم عجیبه...!

هوا کم کم رو به تاریکی میره و من هنوز توی قاب پنجره ام با همون حس غریب تازه...دلم می خواد فقط نگاه کنم و ...سکوت.

 

پ.ن1:شاید وقتی خواستم بیام توی این دنیا خیلی هیجان زده بودم اونقدر که یادم رفته یه تیکه از دلمو همراه خودم بیارم...؟!

پ.ن2: دلم یه چایی با طعم بهارنارنج می خواد، من همیشه فکر می کنم آرزوها مزه و عطر بهارنارنج رو دارن!

 

۱۳٩٠/۳/۱٦ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | ملیکا | نظرات ()
درباره وبلاگ

نمیدونیــ همهــ کسهــ منیــ تو نفســ منیــ برگرد کنارمــ بیا حرفــ دلتو بزنــ اما نگو بهــ منــ دوستــ ندارمـــ.
لینک دوستان
امکانات وب