|
عشــق مشکــی
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتادمیان اشک هایش گفت آری
چه اصراریست که این کابوس به دیدنِ من دارد؟! کابوس صورت هایی که به لبخند نمی آیند!! زمان را ساعت سلاخی می کند! صدای تکه تکه شدنش را در هر تیک تاک می شنوم! و شکنجه از جایی شروع می شود که...پلک هایم مرا از دیدنت محروم می کنند! و این بغض مرا از صدا کردنت... و کابوسِ من وقتی جان می گیرد که می فهمم هنوز بیدارم!!! ۱۳٩٠/٤/۱٧ | ۱٠:۱٠ ب.ظ | ملیکا | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |